آشنا عاصی

همه ی فلسفه های پیچیده ی زیستن و معنا

از سکه افتادند، دیروز

وقتی

در حاشیه ی بعد از ظهر خسته ی یک شنبه

با انبوهی از تارهای طراوت و سادگی و عشق

دکمه ی پیراهنم را

گره می زدی.


( از حرف های دلنشین مصطفی مستور )

نوشته شده در جمعه 1391/08/05ساعت توسط آشنا|


بعد از تو

آن عروسک خاکی که هیچ چیز نمی گفت ،

                             هیچ چیز به جز ، آب ، آب ، آب ،

                                                              در آب غرق شد.

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/14ساعت توسط آشنا|


این بار
از پیشانی من سر می زند،

پیرى مى گفت:
بودا، از دیوار باغ
در پى همین خیال به این سو پرید.
هواىِ خنک مستى پران صبح،
باغِ پر از چهچه …
. . . . . . . . .
هنوز یادم است .
خیال چابک تر از آن بود
که بر سر دیوار جا خوش کند
راهِ خود را گرفت و می رود هنوز.


( قسمتی از شعر صمصام کشفی )
نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت توسط آشنا|

سلام به اونایی که هستند ومثل ما می خوان بدونن که چرا هستند.


بعد از یک غیبت طولانی یا گذران یک نبود یا چشم بر هم زدنی یا هر چی که شما دوستان بگید برگشتیم تا بگیم هنوز هستیم و هنوز دنبال چرای هستن می گردیم!


نوشته شده در یکشنبه 1391/01/20ساعت توسط آشنا|

در حقیقت گناهی نیست که مرد یا زنی به تنهایی آن را مرتکب شود بلکه همه ی مردم در ارتکاب آن جرم شریک اند.اما آن کسی که کیفر می شود تنها حلقه ای از زنجیر آویخته به گردنهایتان را جدا می کند و با غم و بدبختی خود بهای شادی زود گذر شما را می پردازد.

 

(جبران خلیل جبران)

نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت توسط آشنا|

گرگ ها

      آماده برای دریدن

      دندان ها تیز

      پنجه ها خون بار

گوسفند ها

      چشم ها بسته

      گردن ها سپرده به چنگال و دندان

      انگار راضیند به سرنوشت خویش !

گرگ ها

      به جان هم افتاده

      آنکه زورمند تر،طعمه ها را سزاوارتر

گوسفند ها

      هیاهو کنان

      برای دریده شدن آماده

      چه هلهله ای به راه انداختند !

      انگار راضیند به سرنوشت خویش !

چوپان اما

      چه مرد خوبی !

      آزادی داده است

      آزادند انتخاب کنند دریده شدن به دست کدام گرگ !

      چه آزادی یی ! چه سرنوشتی !

                           انگار را ضیند به سرنوشت خویش !

     

نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت توسط عاصی|

...

زندگی

بچه بازی بزرگی ست

که پستانش را به همه می دهد !

بیچاره دختربچه ی شیطان !

پیش از آنکه بالغ شود

در روسپی خانه ی ساعت ها

می خوابد ...

زیر« مرگ »

خون او چشم هایم را سیاه کرده

...

 

 ( قسمتی از کتاب دوم مریم هوله )

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت توسط آشنا|

...

ورقی کاغذ چسبیده به در بود کنون:

اطلاعیه ... بع بع نامه

آی بع بع بع بع ... قلب ها خونین است

آی بع بع بع بع... گوسفندان بی قوچ

آی بع بع بع بع ... کدخدا ... بدبختی...

فیضی و سلطان بیگ ...

قاتل بیست تن از گله ی ما ...

علف ترد نداریم عمو

جایمان بس تنگ است...

مگر این بار تو خود چاره کنی ...

بعد از این سلطان بیگ

بعد از این فیضی نه !

پسر سوم تو بی همتا ست

قوچ علی منتخب گله ی ماست ...

قوچ علی منتخب ماست اگر بگذارند ...!

شب که از نیمه گذشت

بوی طباخی مکثوم ننه

کم کمک کم می شد...

آغل از بوی علف هم

ز کباب تن قوچی دیگر

مملو از ایده و طرح نظری دیگر بود ...

چاره ای باید کرد...

گوسفندی بر خاست!

 

( وحید ضیائی )

نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30ساعت توسط آشنا|

...

حقیقت

انباشته ای از من است

آنگاه که به جهل اصیل خویش

نزدیک می شوم

...

 

( قسمتی از کتاب دوم مریم هوله )

نوشته شده در جمعه 1388/02/25ساعت توسط آشنا|

...

و من

همان دخترکی هستم

که جهان بزرگ در مغزم سکوت برگزیده است

...

 

( مریم هوله )

نوشته شده در جمعه 1388/02/18ساعت توسط آشنا|

شب که از نیمه گذشت

فیضی و سلطان بیگ

کد خدا خوابیدند!

بوی طباخی کلثوم ننه

کم کمک کم می شد...

 قوچ علی نی می زد !

آغل از بوی علف

 همهمه ی بع بع ها

مملو از وحشت بود ...

 نوبت کیست ؟ همه

سوی پروارترین قوچ نگاه افکندند !

خش خش یونجه ی خشک

ساق و سم ها لرزان

دنبه ها در هم در می آمیخت

سر هر کس بی سر

آغل خود می جست !

همه می دانستند :

هفته ی مهمانی ست ...

کد خدا, با سه پسر

عم قزی فاطی و کلثوم ننه

دستها درنده

دیگ ها آماده

میهمانها شهری !

گوسفندی بر خاست :

چاره ای باید کرد ...

تا کنون بیست شده

گله بی قوچ ... بره !

چاره ای باید کرد ... خواب سنگین تا کی ؟

آغل از بوی همین خوش نظری گندیده !

بع بعی بود, آغل ...

گرگ دیده بره را می مانست

بعد از آن صحبتها

...

 

( وحید ضیائی )

نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/09ساعت توسط آشنا|

آدمھا ھر كدام

شبیه خودشان مي میرند

من با آدم برفي موافقم

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت توسط آشنا|

فرار مي كند از خانه

دختري كه  .....

ديوانه ؟!

نه ! نیست

كلمه اي است احتمالا

كه در شعر نمي گنجد

خانه ندارد

 بلوز چھارخانه چرا

من فكر مي كنم شعري باشد كه شاعر ندارد

خواننده ھم

به ھم مي آيند    

                     دختر و خیابان

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت توسط آشنا|

زمین

زايمان اندوه زني است

كه خیال خدا را خوابید و خواب ديد

آدمیان بسیار را
نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت توسط آشنا|

قطره قطره اگرچه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت مارا آن که میپنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم

ای مترسک کلاه را بر دار

ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آسودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کن ما خروش و خشم تو را

هم چنان کوه بازتاب شدیم

اینک ، این تو که چهره می پوشی

اینک ، این ما که بی نقاب شدیم

ما که زندگی به خاموشیم

هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی

ما که با مرگ بی حساب شدیم

نوشته شده در جمعه 1388/01/14ساعت توسط عاصی|

حقیقت در لحظه جاریست

مرگ یک افسانه است

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/10ساعت توسط آشنا|

من تفاله ی آدم هایم

گوسفندان ناقص دو پا

کفتارهای دانشمند

بگذاراینها ادامه داشته باشند

من به آینه قناعت می کنم

تا از لبخند خواب آلود خویش لذت ببرم

نوشته شده در جمعه 1388/01/07ساعت توسط آشنا|

اگر با من ازدواج کردی

برایم لباسی بخر نازک

که از پشت آن برهنگی تو دیده شود

و دستمال گردنی

که اخلاق دست های تو را داشته باشد

و کفش اسپورتی که

به مغز تو متصل باشد !

ولی قلاده را فراموش نکن

چهره ی صادق تری دارد !

 

(مریم هوله)

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/03ساعت توسط آشنا|

سال نو مبارک 
نوشته شده در شنبه 1388/01/01ساعت توسط آشنا|

بیست و نهم یا سی‌ام اسفند

مانتره سپند روز یا انارام روز (آخرین روز سال)   

جشن پایان فصل زمستان و زمان گاهَنباری بنام «هَـمَـسْـپَـت مَـدَم» در اوستایی «هَـمَـسْـپَـث مَـئیدَیـه» به معنای «برابری شب و روز / برابری سرما و گرما». همچنین هنگام جشن «اوشیدر» در سیستان به آرزوی فرا آمدن سوشیانت. در این روز مردمان دختری را بر شتری آذین شده می‌نشانند و همراه با شادی و سرود او را برای آب‌تنی به آب‌های دریاچه هامون می‌برند. (سیزده بدر). گرامیداشت درگذشتگان در سُـغد و امروزه نیز در بسیاری نواحی گوناگون. جشن «علفه» در خمین، همراه با بردن علف‌های صحرایی به خانه و روشن‌كردن چراغی در همه اتاق‌ها.

شامگاه آخرین روز سال در بسیاری از نواحی ایران بر بام‌ها آتش می‌افروزند.

نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت توسط آشنا|


آخرين مطالب
» دیروز
» بعد از تو
» می رود هنوز
» هنوز هستیم
» بفهمید
» انگار راضیند !
» زندگی
» اگر بگذارند (2)
» حقیقت من
» متهم کنید

Design By : Pichak