تبليغاتX
آشنا عاصی

آشنا عاصی

منوی اصلی

آرشیو مطالب

ساعت

امکانات


بفهمید

در حقیقت گناهی نیست که مرد یا زنی به تنهایی آن را مرتکب شود بلکه همه ی مردم در ارتکاب آن جرم شریک اند.اما آن کسی که کیفر می شود تنها حلقه ای از زنجیر آویخته به گردنهایتان را جدا می کند و با غم و بدبختی خود بهای شادی زود گذر شما را می پردازد.

 

(جبران خلیل جبران)

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: جمعه 1388/04/05 ׀

انگار راضیند !
گرگ ها

      آماده برای دریدن

      دندان ها تیز

      پنجه ها خون بار

گوسفند ها

      چشم ها بسته

      گردن ها سپرده به چنگال و دندان

      انگار راضیند به سرنوشت خویش !

گرگ ها

      به جان هم افتاده

      آنکه زورمند تر،طعمه ها را سزاوارتر

گوسفند ها

      هیاهو کنان

      برای دریده شدن آماده

      چه هلهله ای به راه انداختند !

      انگار راضیند به سرنوشت خویش !

چوپان اما

      چه مرد خوبی !

      آزادی داده است

      آزادند انتخاب کنند دریده شدن به دست کدام گرگ !

      چه آزادی یی ! چه سرنوشتی !

                           انگار را ضیند به سرنوشت خویش !

     

نویسنده: عاصی ׀ تاریخ: شنبه 1388/03/16 ׀

زندگی

...

زندگی

بچه بازی بزرگی ست

که پستانش را به همه می دهد !

بیچاره دختربچه ی شیطان !

پیش از آنکه بالغ شود

در روسپی خانه ی ساعت ها

می خوابد ...

زیر« مرگ »

خون او چشم هایم را سیاه کرده

...

 

 ( قسمتی از کتاب دوم مریم هوله )

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: یکشنبه 1388/03/03 ׀

اگر بگذارند (2)

...

ورقی کاغذ چسبیده به در بود کنون:

اطلاعیه ... بع بع نامه

آی بع بع بع بع ... قلب ها خونین است

آی بع بع بع بع... گوسفندان بی قوچ

آی بع بع بع بع ... کدخدا ... بدبختی...

فیضی و سلطان بیگ ...

قاتل بیست تن از گله ی ما ...

علف ترد نداریم عمو

جایمان بس تنگ است...

مگر این بار تو خود چاره کنی ...

بعد از این سلطان بیگ

بعد از این فیضی نه !

پسر سوم تو بی همتا ست

قوچ علی منتخب گله ی ماست ...

قوچ علی منتخب ماست اگر بگذارند ...!

شب که از نیمه گذشت

بوی طباخی مکثوم ننه

کم کمک کم می شد...

آغل از بوی علف هم

ز کباب تن قوچی دیگر

مملو از ایده و طرح نظری دیگر بود ...

چاره ای باید کرد...

گوسفندی بر خاست!

 

( وحید ضیائی )

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: چهارشنبه 1388/02/30 ׀

حقیقت من

...

حقیقت

انباشته ای از من است

آنگاه که به جهل اصیل خویش

نزدیک می شوم

...

 

( قسمتی از کتاب دوم مریم هوله )

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: جمعه 1388/02/25 ׀

متهم کنید

...

و من

همان دخترکی هستم

که جهان بزرگ در مغزم سکوت برگزیده است

...

 

( مریم هوله )

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: جمعه 1388/02/18 ׀

اگر بگذارند (1)

شب که از نیمه گذشت

فیضی و سلطان بیگ

کد خدا خوابیدند!

بوی طباخی کلثوم ننه

کم کمک کم می شد...

 قوچ علی نی می زد !

آغل از بوی علف

 همهمه ی بع بع ها

مملو از وحشت بود ...

 نوبت کیست ؟ همه

سوی پروارترین قوچ نگاه افکندند !

خش خش یونجه ی خشک

ساق و سم ها لرزان

دنبه ها در هم در می آمیخت

سر هر کس بی سر

آغل خود می جست !

همه می دانستند :

هفته ی مهمانی ست ...

کد خدا, با سه پسر

عم قزی فاطی و کلثوم ننه

دستها درنده

دیگ ها آماده

میهمانها شهری !

گوسفندی بر خاست :

چاره ای باید کرد ...

تا کنون بیست شده

گله بی قوچ ... بره !

چاره ای باید کرد ... خواب سنگین تا کی ؟

آغل از بوی همین خوش نظری گندیده !

بع بعی بود, آغل ...

گرگ دیده بره را می مانست

بعد از آن صحبتها

...

 

( وحید ضیائی )

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: چهارشنبه 1388/02/09 ׀

آدم برفی

آدمھا ھر كدام

شبیه خودشان مي میرند

من با آدم برفي موافقم

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: دوشنبه 1388/01/31 ׀

در شعر نمی گنجد

فرار مي كند از خانه

دختري كه  .....

ديوانه ؟!

نه ! نیست

كلمه اي است احتمالا

كه در شعر نمي گنجد

خانه ندارد

 بلوز چھارخانه چرا

من فكر مي كنم شعري باشد كه شاعر ندارد

خواننده ھم

به ھم مي آيند    

                     دختر و خیابان

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: سه شنبه 1388/01/25 ׀

خیال خدا

زمین

زايمان اندوه زني است

كه خیال خدا را خوابید و خواب ديد

آدمیان بسیار را
نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: پنجشنبه 1388/01/20 ׀

بی حساب شدیم

قطره قطره اگرچه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت مارا آن که میپنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم

ای مترسک کلاه را بر دار

ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آسودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کن ما خروش و خشم تو را

هم چنان کوه بازتاب شدیم

اینک ، این تو که چهره می پوشی

اینک ، این ما که بی نقاب شدیم

ما که زندگی به خاموشیم

هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی

ما که با مرگ بی حساب شدیم

نویسنده: عاصی ׀ تاریخ: جمعه 1388/01/14 ׀

حقیقت

حقیقت در لحظه جاریست

مرگ یک افسانه است

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: دوشنبه 1388/01/10 ׀

به آینه قناعت می کنم

من تفاله ی آدم هایم

گوسفندان ناقص دو پا

کفتارهای دانشمند

بگذاراینها ادامه داشته باشند

من به آینه قناعت می کنم

تا از لبخند خواب آلود خویش لذت ببرم

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: جمعه 1388/01/07 ׀

قلاده

اگر با من ازدواج کردی

برایم لباسی بخر نازک

که از پشت آن برهنگی تو دیده شود

و دستمال گردنی

که اخلاق دست های تو را داشته باشد

و کفش اسپورتی که

به مغز تو متصل باشد !

ولی قلاده را فراموش نکن

چهره ی صادق تری دارد !

 

(مریم هوله)

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: دوشنبه 1388/01/03 ׀

سال نو مبارک
سال نو مبارک 
نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: شنبه 1388/01/01 ׀

جشن آخر سال

بیست و نهم یا سی‌ام اسفند

مانتره سپند روز یا انارام روز (آخرین روز سال)   

جشن پایان فصل زمستان و زمان گاهَنباری بنام «هَـمَـسْـپَـت مَـدَم» در اوستایی «هَـمَـسْـپَـث مَـئیدَیـه» به معنای «برابری شب و روز / برابری سرما و گرما». همچنین هنگام جشن «اوشیدر» در سیستان به آرزوی فرا آمدن سوشیانت. در این روز مردمان دختری را بر شتری آذین شده می‌نشانند و همراه با شادی و سرود او را برای آب‌تنی به آب‌های دریاچه هامون می‌برند. (سیزده بدر). گرامیداشت درگذشتگان در سُـغد و امروزه نیز در بسیاری نواحی گوناگون. جشن «علفه» در خمین، همراه با بردن علف‌های صحرایی به خانه و روشن‌كردن چراغی در همه اتاق‌ها.

شامگاه آخرین روز سال در بسیاری از نواحی ایران بر بام‌ها آتش می‌افروزند.

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: جمعه 1387/12/30 ׀

پایان سال

وای وای که چه اسفند ماه زیبایی می توانستیم داشته باشیم و چه راحت اصالتمان را فراموش کردیم و اسفند ماه به ماه جهنمی سال تبدیل شده.ماهی پر از دغدغه و بی پولی وچک و گرانی و ... و با خستگی و کدری و با گفتن اَه باز نوروز پر دردسر و مهمانداری پر خرج وارد سال نو می شویم و چه سالی باشد سال نو که با دلهره آغاز شود.

به نظر تو به کدام قیمت اصالت شاد و سادۀ ایرانی بودنمان را فروختیم؟!

با کدام دلیل دخترانمان را به اعراب مهاجم شوهر دادیم و مردان مغول را به خانه هایمان سایۀ سر کردیم و نسل آریاییمان را لکه دار کردیم؟!

تو هم فکر می کنی و تو هم رنج می بری نه؟ و از فکر کردن به این که جد تو خون پاکت را با کدام قوم تقسیم کرد عذاب می کشی نه؟

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: جمعه 1387/12/30 ׀

نمی گنجم

قطره قطره اگرچه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را همو که می پنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم

رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم

365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن

که من به فنجان تو نمی گنجم

یک نفر از غبار می آید

مژده ی تازه ی تو تکراری است

یک نفر از غبار آمد و زد

زخم های همیشه بر بالم

باز در جمع تازه ی اضداد

حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم

هم نمی دانم از چه می نالم

نویسنده: عاصی ׀ تاریخ: پنجشنبه 1387/12/29 ׀

چهار شنبه سوری

جشن «چارشنبه‌سوری» در سراسر ایران‌زمین در شبِ آخرین چارشنبه سال همراه با آتش‌افروزی و پریدن از روی آن.

این جشن با «آب» نیز در پیوند است و در برخی نقاط، پریدن از روی نهر یا آوردن آب از چشمه توسط دختران و شكستن كوزه‌های آب دیده شده است.

برخی جشن چارشنبه‌سوری را به دلیل نبودِ روزهای هفته در ایران باستان، جشنی نوساخته قلمداد می‌كنند در حالی‌كه این پندار درست به نظر نمی‌رسد. هر چند كه از دلایل و دیرینگی چارشنبه‌سوری آگاهی چندانی در دست نیست، اما شواهد متعددی در وجود نام‌ روزهای هفته در ایران باستان در دست است و از جمله در شاهنامه فردوسی هم به نام روزهای هفته و هم به جشن آتشی در «چارشنبه‌روز» اشاره شده است. با توجه به شواهد موجود، احتمال می‌رود كه این جشن با جشن «فروردگان» در بیست و ششم اسفند و نیز با خانه‌تكانی پایان سال و پاكیزگی خانه در پیوند باشد.

پریدن از روی آتش نیز بر خلاف برخی پندارها بهیچوجه بی‌احترامی به آتش نیست، بلكه این كار بگونه‌ای نمادین برای سوزاندن و پاك كردن همه بدی‌ها و نادرستی‌ها و كدورت‌‌ها انجام می‌شود. سرودها و ترانه‌های معروف چارشنبه‌سوری نیز به این نكته اشاره دارند.  

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: سه شنبه 1387/12/27 ׀

جشن فروردگان

بیست و ششم اسفند

اشتاد روز   جشن «فروردگان»، جشنی در یاد‌كرد و بزرگداشت روان و فُـروهر (فَـروَهَـر) درگذشتگانِ در این روز و تا پایان سال. این نام به گونه‌های «فرورگان/ فرودگان» نیز آمده است.

نویسنده: آشنا ׀ تاریخ: دوشنبه 1387/12/26 ׀

درباره وبلاگ

بازگشت به خویشتن بالفعل و موجود در نفس و وجدان جامعه است که می شود مثل یک ماده و منبعی از انرژی به وسیلۀ روشن فکر بازشکافته و استخراج شود و به حیاط و حرکت بیافتد.آن خویشتنی است که زنده است.آن خویشتن،خویش باستانی که بر اساس استخوانهای پوسیده مبتنی است،نیست.آن خویشتنی است که بر اساس احساس عمیق ارزشهای انسانی و روح و استعداد خود ماست که در فطرت ما موجود است و جهل و بریدگی از خویش،ما را از آن غافل کرده و جلب شدن به دیگری،آن را مجهول گذاشته است.امّا در عین حال هنوز زنده است و حیات و حرکت دارد.


نویسندگان

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to ashenaasi.Blogfa.com / Theme by: iTheme